تبليغاتX
Welcome to the Weblog of Smile
به وبلاگ لبخند خوش آمدید

زندگي را فرصتي آن قدر نيست که در آيينه به قد مت خويش بنگرد از لبخند و اشک يکي را سنجيده گزين

آنان که آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می دارند خود نیز از آن بی بهره نخواهد ماند - حتی یک لبخند
 زما ن را از دست ندهيد

 

هر كدام ا ز ما با نكي از زما ن داريم ، كه هر روز صبح در آن 86400 ثا نيه اعتبا ر در آن ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبا ر خود به خود به پا يا ن مي رسد . هيچ برگشتي نيست و هيچ مقدا ري از اين زما ن به فردا اضا فه نمي شود . پس سعي مي كنيم تا آخرين ثا نيه را خرج كنيم !

- براي فهميدن ارزش 4 سا ل از فا رغ التحصيل دانشگاه بپرس.

- براي فهميدن ارزش يك سا ل از دانش آموزي كه در امتحان آخر سا ل رد شده بپرس .

- براي فهميدن ارزش 9 ما ه از ما دري كه نوزا د مرده به دنيا آورده بپرس .

- براي فهميدن ارزش 1 ماه از ما دري كه نوزاد نا رس به دنيا آورده بپرس .

- براي فهميدن ارزش يك هفته از سردبير مجله هفتگي بپرس .

- براي فهميدن ارزش 1 دقيقه  از شخصي كه اتوبوس ، قطا ريا هواپيما را ا ز دست داده بپرس .

- براي فهميدن ارزش 1 ثا نيه از شخص با زما نده از يك تصا دف بپرس .

- براي فهميدن ارزش 0/1 ثا نيه از شخصي كه در المپيك مدال نقره به دست آ ورده بپرس .

هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد . باز به خا طر بيا وريد كه زمان به خا طر هيچ كس منتظر نمي ماند .

ديروز به تاريخ پيوست .

فردا معما  است  .

ا مروز هديه است .

اما اين هديه براي خيلي ها بي ارزش است .

بياييد تا قدر تك تك ثانيه هاي زندگي را بدانيم .

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  |
 همه چیز زیباست اما با دیدگانی بینا

قدرت عشق و بخشش در زندگی ما معجزه می آفریند

اراده بخشش كلید ورود به دنیای عشق است. بخشیدن دیگران اولین قدم برای

بخشیدن خویش است. بخشیدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می كند. در دنیای

بخشش، عشق را از كسی دریغ نورز. برای راحت بخشیدن به خود القا نكنیم كه

یك قربانی هستیم. بخشش تمام عالم را در بر می گیرد، و محدود به افراد مورد

گزینش ما نیست. بخشش آسانترین راه محو كردن گذشته ی رنج آور است.

بخشش، ما را از رنج گذشته ها رها می كند. بخشش ما را از حسرت فرصت های

گذشته رهایی می بخشد. نبخشیدن ، تن دادن به رنج است. حقیقت این است كه

با خشم و تنفر فقط خود را محكوم می كنیم. هیچ گاه برای بخشیدن زود یا دیر نیست.

بخشش ما را در زندگی سبكبار می كند. بخشش مهمترین چیز برای كسانی است

كه می میرند و كسانی كه می مانند. بخشش كوتاهترین راه به سوی خداست.

بخشش كوتاهترین راه به سوی خداست. بخشش كوتاهترین راه به سوی خداست.

و بدانیم كه زندگی و عشق یكی است و حقیقتی است جاودان و بی پیان، و فكر

نبخشیدن خلاء و شكافی در اعماق قلب ما ایجاد می كند ، كه نه فقط باعث احساس

اندوه و خسارت می شود، بلكه ما را از تجربه عشق و آرامش درونی نیز باز می دارد.

این شكاف ، پیوندهای انسانی را می گسلد و ما را از یكدیگر جدا می كند و مانع

از ارتباطات معنوی هر یك از ما با دیگری می شود.

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در چهارشنبه دهم مرداد 1386  |
 آ ن (( من )) كه ديگران مي بينند

با نگاه كردن و دقيق شد ن در اطرافيا ن مي توان به ارزيا بي تصوير ذهني خويش پرادخت . ما فقط با كسا ني ارتبا ط برقرار مي كنيم كه رفتا ر آنها با انتظا رات ما همخواني دارد . كسا ني كه داراي يك تصوير ذهني سلامت هستند از نزديكا ن خود انتظار دارند كه با آنها بر اسا س احترام رفتا ر كنند . اينگونه افراد چون با خود به خوبي رفتا ر مي كنند براي ديگران هم ايجا د الگو مي كنند و در واقع نمونه اي از رفتا ر ها ي مورد انتظا ر خود را در بر خورد با خويش براي ديگران به نما يش مي گذارند ديگران با ما هما ن رفتا ر ي را دارند كه ما خود با خويشتن داريم . كسا ني كه با آنها ارتبا ط برقرار مي كنيم بسرعت تشخيص مي دهند كه آ يا ما براي خود احترام قا ئل هستيم يا نه ؟ و اگرما با خود براسا س احترام برخورد كنيم آنها نيز اين رويه را تعقيب خواهند كرد . همه ما داستا ن زندگي زنا ني را كه تصوير ذهني ضعيفي از خويشتن داشته اند و مرتب ازيك رابطه منحوس به رابطه ديگر لغزيده اند شنيده ايم رايطه ها ئي كه هميشه با افراد دائم الخمر و لا ابا لي شكل گرفته است . آنها در تما م اين منا سبتها مورد سوء استفا ده جسما ني يا عا طفي قرار گرفته اند و متا سفا نه اين الگو تا زما ني كه آنها برتصوير ذهني كنوني خويش پا فشا ري كنند همچنا ن به تكرار مي انجا مد .و با اين حا ل مردم بسيا ري هم هستند كه از دوستا ن و خويشا ن و همكا ران خود انتظا ر و توقع رفتا ر صحيح و مودبا نه دارند اين افراد تشخيص داده اند كه وقتي ثا بت و استوار برخواسته ها ي خود با يستند ديگران نيز به توقعا ت آن ها پا سخ مثبت خواهند داد . فرض كنيد مسئول نگهدار ي از يك نوازد سه ما هه هستيد آيا براي غذا دادن به او قيد و شرطي قا ئل مي شويد ؟ مسلما جوا ب منفي است .شما نمي توا نيد به يك بچه سه ما هه بگوئيد ( اگرشير مي خوا هي با يد يك كا ر زيركانه انجا م بدهي يا بلند شوي وبنشيني ....) شما به كودك غذا مي دهيد زيرا نيا زمند به تعذيه دارد كودك نيا زمند عشق ،‌مراقبت و رفتا ر خوب است ما هم دقيقا نيا زمند همين چيزها هستيم عشق ، مراقبت ، رفتا ر خوب ،‌....خيلي ها به اين نتيجه رسيد ه اند كه شرط لايق بودن براي عشق و احترام آن است كه به زيركي و تيز هوشي و زيبا ئي ديگران با شند يا مثل آنها در امد هنگفت داشته با شند .(( شما سزاوار عشق و احترام هستيد تنها به اين خا طر كه شما ،‌شما هستيد ) در درون همه انسا نها مركز و هسته اي وجود دارد كه حقيقتا زيبا ست ميزا ن آ شنا ئي ما با اين احسا سا ت عميق بستگي به ميزان ضربه ها ئي دارد كه در زندگي متحمل شده ايم اما به هر حا ل اين كيفيتي مشترك در ميا ن همه انسا نها ست . قبول كنيد كه شما هم واجد اين كيفيتها هستيد ظرفيت عشق ورزيدن و ترحم و انسا ن بودن . ارزشها ي خود را بشنا سيد و مرتب براي خود خا طرنشا ن كنيد كه سزاوار بهترين رفتا ر هستيد .

قصه ريپا نزل ما نند بسيا ري از افسا نه ها ي ديگر وا جد يك معنا عميق تر درزير اين ظا هر سطحي است . اين داستا ن دربا ره تصوير ذهني انسا ن از خويشتن است . ريپا نزل دختر جواني است كه دريك قصر زنداني يك جا دوگر پير است جا دوگر كه مرتبا به او مي گويد تو خيلي زشتي ، روزي شا هزاده زيبا ئي از كنا ر برج مي گذرد و با او از دلربا ئي و زيبا ئي او سخن مي گويد دختر موها ي با فته طلا ئئ اش را از با لا برج آويزان مي كند و شا هزاده از موهاي او با لا مي رود و او را نجا ت مي دهد در واقع او نه زنداني قصر بود نه جا دوگر بلكه زنداني با ور زشتي خود بود و وقتي زيبا ئي خود را كه در چهره اون جوان انعكا س يا فته بود شنا خت ،‌فهميد كه مي تواند آزا د با شد

(( همه ما با يد از جا دوگر يا جا دوگران درون خود كه ما نع آ زا دي ما هستند آگا ه با شيم ))

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در دوشنبه هشتم مرداد 1386  |
 شوخي وخنده

وقتي مي خنديم همه چيز به نفع جسم و ذهن ما پيش مي رود ،‌آ ندرفيني كه در مغز تخليه مي شود به ما احسا س ((‌ پرواز طبيعي )) مي دهد و با ز دهي سيستم تنفسي درست ما نند زما ني مي شود كه به ورزش دو پرداخته ايم . خنده درد را تسكين مي دهد . ما تنها زما ني مي توانيم بخنديم كه آسوده خا طر با شيم و هر چه ميزا ن اين آ سودگي بيشتر با شد درد را كمتر احسا س خوا هيم كرد . بسيا ري از فيلم ها و كتا بها ي كمدي مسكن ها ئي فوق العا ده هستند در واقع شما نمي توا نيد بطور همزما ن هم زخم برداريد و هم بخنديد . با يد يكي را انتخا ب كنيد در مورد بقيه بيما ريها هم به همين برتيب است . ما اغلب وقتي مريض مي شويم كه خود و زندگي را بيش از اندازه جدي مي گيريم . آنچه براي سا لم ما ندن بدان نيا ز داريم ،‌خنديدن است . مثلا فرض كنيد ورشكسته شده ايد ، يك تصا دف شديد رانندگي داشته ايد و شرف جدائي از همسر خود هم هستيد . اگرهمه اينها پيش آمد ه است چرا با غمگين بودن اوضا ع را از اين هم بدتركنيد ؟ هنرشا د بودن مستلزم توانا يي خنديدن به مشكلات دركوتا هترين زما ن ممكن پس از وقوع آنها ست شخصي كه در موقعيت با لا قرار مي گيرد ممكن است تا دوسا ل از خنديدن امتنا ع كند ديگري ممكن است بعد از دو هفته گريه وزاري را كنا ر بگذارد و شروع به خنديدن كند و بنا بر اين نفر اول پنجا ه مرتبه بيشتر از دومي دربيچا رگي و غم با قي مي ما ند و اين انتخا ب خود اوست . همه ما به نوعي از بدبختي و بد اقبا لي رنج مي بريم ،‌اما مردم شا د با انتخا ب خود از انتظا ر طولاني براي ديدن روي خوش سكه نا ا ميد ي ها ي خود پرهيز مي كنند . بيا ئيد گا ه و بيگاه براي خود خا طرنشا ن كنيم كه ما انسا ن هستيم و ما نند تما م انسا نها ي ديگر ممكن است كا رها ي احمقا نه از ما سر بزند . اگر توقع شما بي عيب ونقص بودن و كما ل است به اين سيا ره تعلق نداريد . در اينجا هم مي توانيم كودكا ن را سر مشق خود قرار دهيم . كودك بطورطبيعي و بدون احسا س خجا لت تقريبا به همه چيز مي خندد . گوئي به وضوح مي داند كه خنده اورا سا لم نگه مي دارد.بجه ها با عطش سيري نا پذير نشا ط و شا دي قدم به اين جها ن مي گذارند . شرم آور است كه اغلب ما انسا نها با رسيدن به دوران بزرگسا لي نگرشي را جا يگزين مي كنيم كه مي گويد : ( زندگي شوخي بردار نيست ) بزرگسا لان وقت فراواني را صرف محدود كردن خنده ها ي كودك مي كنند و مدام به او تذكر مي دهند : ( سر كلاس با صداي بلند نخند) ( موقع غذا خوردن نبا يد بخندي ) و.......تا آنكه قسمت اعظم اين شور ونشا ط را از كودك مي گيرند . يكي از بزرگترين مسئوليتها ي ما در مقا بل ديگران آنست كه از زندگي لذت ببريم زيرا با شا د بودن احسا س بهترو كا رآ ئي بيشتر خواهيم داشت و ديگران نيز از مصا حبت با ما احسا س رضا يت و خرسندي خواهند كرد .(( زندگي آنقدرها جدي نيست بيا ئيد شوخي را جدي بگيريم ))

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در شنبه ششم مرداد 1386  |
 اشتبا ها ت

مردي هميشه تا سف مي خورد كه چرا هيچوقت خدا با او صحبت نكرده است ، روزي از دوستي پرسيد (( چرا خداي بزرگ هيچو قت از آن پيا مها يي كه براي ديگران مي فرستد براي من نفرستا ده است )) آن دوست درپا سخ گفت :( اما خدا كه با تو ارتبا ط بر قرار كرده است ) و ادامه داد كه خداوند از طريق اشتبا ها تت با تو در رابطه است .اشتبا ها ت با ز گشت اعما ل ما هستند ، اشتبا ها تي كه برندگان مرتكب مي شوند بمراتب بيش ازبا زندگا ن است و به اين خا طر است كه آ نها برنده هستند زيرا آنها با تلاش و تداوم بيشتر توا نسته اند از اشتبا ها ت خود بدرستي درس بگيرند و اشكا ل با زندگان در اين است كه اشتبا ه را به منزله يك رويدا د بزرگ و نا بخشو دني تلقي مي كنند و جنبه مثبت آن را در نظر نمي گيرند . ما از شكستها ي خود بمراتب بيشتر از پيروزيها يما ن درس مي گيريم ، زيرا وقتي با زنده مي شويم به فكر و تا مل و تجزيه و تحليل و سا ز ما ندهي مجدد مي پردازيم و طرحها و تا كتيك ها ي تا زه بنا مي كنيم ، اما وقتي برنده مي شويم فقط جشن مي گيريم چيز تا زه اي يا د نمي گيريم و اين خود دليل ديگري براي گرامي داشتن اشتبا ها ت است .روزي از تو ما س اديسون سو ال كردند : از اينكه با رها وبا رها درتلاش براي سا ختن لامپ برق با شكست روبرو شدي چه احسا سي داشتي ؟ اديسون در پا سخ گفت : من هيچو قت شكست نخوردم بلكه با موفقيت توانستم هزاران طريقه نسا ختن لامپ برق را كشف كنم ! اين نگرش مثبت نسبت به اشتبا ه ، اديسون را قا در به ارائه خدمتي به جها نيا ن كرد كه او را از اين حيث در طول تا ريخ بي رقيب سا خته است .« ورنر فون» درطي جنگ دوم جها ني دوم وي مشغول سا ختن را كتي بود كه نا زيها اميدوار بودند بوسيله آن بتوانند لندن را مورد هدف قرار دهند . زمان زيا دي گذشت ، روزي مقا ما ت با لاتر اورا احضا ر كردند تا آن تا ريخ وي 65121 اشتبا ه مرتكب شده بود از او پرسيد ند : چند اشتبا ه ديگر لازم است تا به نتيجه برسي ؟ براون در پا سخ گفت : كه تصور مي كند حدود پنج هزار اشتبا ه ديگر لازم با شد ، بدين ترتيب بود كه در نيمه دوم جنگ ،‌آ لما ن دشمنا ن خود را با موشكها ي با لستيك فون براون در هم كوبيد، در حا ليكه هيچ كشور ديگر به اين سلاح دست نيا فته بود.چند سا ل بعد ، فون براون بعنوان يك مغز متفكر به برنا مه فضا ئي امريكا پيوست كه در سا ل 1969 به پيا ده كردن انسا ن در كره ما انجا ميد . اشتبا ها ت وا قعا اشتبا ه نيستند ،‌بيا ييد درهر موردي انتظا ر خطا از خود دا شته با شيم و آ نها را به عنوان بخشي از فرآ يند يا د گيري بپذيريم . از آن گذشته اگرتا اين اندازه در برابر خود جدي و خشك نبا شيم زندگي كرد ن با اشتبا ها ت بسيا ر بسيا ر آ سا نتر بود . شكست خوردن هرگز ما يه شرمسا ري نيست ،‌شرمسا ري تنها از تلا ش نكردن است . با يد با ور داشته با شيم را ه دستيا بي به موفقيت ،‌مضا عف كردن ميزان شكست ها ست

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در چهارشنبه سوم مرداد 1386  |
 استفاده از فر صتها
 جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه
.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت
!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در سه شنبه دوم مرداد 1386  |
 تندرستي و انديشه توانگري

به راستي كه تندرستي بزرگترين موهبت زندگي است . بدون تندرستي همه چيز معنا ي خود را ازدست مي دهد . اگر سلامت با شيد سا ير نعمت ها نيز افزايش مي يا بد . بايد بدانيم كسي هميشه سلامت است كه داراي روح و انديشه و همچنين گرايش سا لم با شد در وا قع با يد داراي انديشه توانگر با شد .

اما انديشه توانگر يعني چي ؟

يعني انديشه پيروزمندا نه و هما هنگ و متعا لي ، صا حب انديشه توانگر مي داند چگونه خود را از شر خصومت و نفرت و انزجا ر و انتقا د و هيجا نا ت و عوا طف برانگيخته بر ها ند و خوا ها ن انديشه اي درست و بهنجا ر با شد كه اورا به سوي سلامتي و توانگري سوق مي دهد . پر خا ش و مشا جره و آ شفتگي روزانه ، در وضع سلامت انسا ن منعكس مي شود ، تن آدمي ما نند ابزاري بسيا ر حسا س و نسبت به انديشه ها و عواطف و كلامي كه از طريق آن بيا ن يا نسبت به آ ن ابراز مي شود تغيير پذير است اين حقيقت كه انديشه ها و احسا سها ي آدمي برتن او اثر مستقيم مي گذارند ، كشف جديدي نيست اگر علوم با ستا ني با بل بكر و دست نخورده به دست ما مي رسيد ، تمدن امروز ما بي ترديد پيشرفته تر از اين مي شد . با بليا ن براي درما ن سرطا ن نه تنها از سنگها ي عجيب معا دن استفا ده مي كردند بلكه در علوم روان درما ني و فنون گونا گون ذهني و هيپنوتيزم نيز تخصص دا شتند . طبيبا ن و سا حران فرهنگها ي بدوي دريا فته بودند كه براي مدا واي بيما رانشا ن با يد گرايشها ي آنها را عوض كنند، از اين رو ،‌براي جلب توجه بيما رانشا ن نقا ب به چهره مي زدند و اورادي را مي خوانند و مي رقصيدند كه از نظر ما امروز عجيب به نظر مي رسد ، آنها معتقد بودند كه اگربيما ران به مشكل خويش نيندشند و حواسشا ن به جا ي ديگر معطوف شود ، زودتر درما ن مي شوند . كا ميا بي و سلامتي حق مسلم ما است اگر بخواهيم سا لم وتندرست بما نيم با يد احسا سا ت و گرايشها ي منفي را از خود دور كنيم .

اگر رابطه تا ن با كسي نا هما هنك است ؛‌اگر درگذشته تجربه اي تلخ برايتا ن پيش آمده و دل شما هنوز نسبت به بعضي از اشخا ص از كينه و نفرت لبريز است ، اگر احسا س مي كنيد خسا رت يا فقداني ،‌سعا دتي را كه حق شما بوده از دستتا ن ربوده است ، اگر به يا د آ وردن دوران كودكي يا تجربه ها ي خا نوادگي غم عا لم را به دلتا ن مي اندازد اكنون وقت آن رسيده كه برا ي هميشه از خا طره خود بزا ييد و آن احسا س ها را رها كنيد زيرا با چسبيدن به آنها ، تنها تندرستي و شا دما ني و آرامش خا طر خودتا ن را به خطر مي اندازيد و نا بود مي كنيد .پس بيا يم هر روز براي سا زگاري و هما هنگي با ديگران ، شيوه سا ده بخشا يش را به كا ر گيريم . تا از اين طريق سلامت جسما ني و ذهني و عا طفي و معنوي را به وجود آوريم

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در شنبه سی ام تیر 1386  |
 چگونه مي توا ن محبت را ايجا د كرد ؟

آ ما ر نشا ن مي دهد كه تنها 15% از كا ميا بي انسا ن به توا نا يي او مربوط است و 85% با قي ما نده به توا نا يي كنا ر آمدن انسا ن با مردم ارتبا ط مي يا بد .محبت و خير خواهي ، برتوانا يي كنا ر آمدن با مردم مي افزايد ،‌و هر اندازه بر آن تا كيد كنيم زيا ده نگفته ايم . شا يد فكر كنيد علت اخراج بيشتر كا ر مندان بي كفا يتي يا دير حا ضر شدن در سر كار يا عدم صداقت است ، اما مديران معتقدند كه بيش از دوسوم كسا ني كه كارشا ن را از دست مي دهند به اين دليل است كه نمي توانند با مردم كنا ر بيا يند و تقريبا ده درصد از اخراجها به علت بي كفا يتي در كا ر يا عدم مها رت مورد نيا ز است ما بقي به دليل مشكلات شخصيتي كا رمندان مي با شد .محبت قا نوني است كه سلامت و سعا دت و شا دما ني و هما هنگي و همه گونه كا ميا بي را براي آدمي به ارمغا ن مي آورد . محبت داراي اقتداري بيكران است ، زيرا محبت قدرت وحدت بخش كل كا ئنا ت است . حتي قا نون جا ذبه زمين نما يا نگر محبت است محبت نيرويي است كه توا زن و تعا دل و هما هنگي مي آ ورد وبي و قفه در عا لم سرگرم كا ر است از اين رو ، مي تواند كا رها يي را برايتا ن به انجا م برسا ند كه هرگز از طريق قدرت بشري خودتا ن قا در به انجا م آن نخوا هيد بود .محبت هم شخصي و هم غير شخصي است . درسطح شخصي مي توا ن محبت را به صورت حس تعهد و ملا يمت و مهربا ني و تا ييد و تحسين نسبت به افراد خا نواده يا حلقه دوستا ن نزديك ايجا د كرد و نشا ن داد . و در سطح غير شخصي يعني توانا يي كنا ر آمدن با مردم يا نيكخواهي براي ديگران بدون وابستگي شخصي .............(( زني درشهري بزرگ رستوا ني با ز كرد كه قيل از آن دو نفر در هما ن مكان مشغول به كا ر بودند ولي با ورشكستگي روبه رو شدند .، اما موفقيت او چشمگير و درخشا ن بود وقتي از او پرسيدند چگونه توا نست درمكا ني كه براي ديگران نكبت آورده بود به اوج كا ميا بي برسد ، پا سخ داد : همه مشتريها يم را دوست داشته ام و برايشا ن بركت طلبيده ام وقتي با مشتريها يم خدا حا فظي مي كنم نه تنها از آنها مي خواهم كه با ز گردند ، خا موش در دل خود عشق و محبت و دعا ي خيرم را بدرقه را هشا ن مي كنم و خا لصا نه برايشا ن توا نگري و ثروت و سعا دت مي خواهم اگرهم توي مغا زه ام مشتري نبا شد ،‌به مردمي كه درخيا با ن مي گذرند به ديده مهرو محبت نگاه مي كنم )) .. ما نيز هم مي توا نيم عشق را از درون به برون بفرستيم : به سوي خدا ، به سوي خودما ن ،‌به سوي همنوعا نما ن ، بي ترديد ثمره اش را درزندگي خواهيم ديد . خدواند تنها كا ري را مي تواند برايتا ن انجا م دهد كه از طريق وجودتا ن امكا ن پذير با شد . انديشه ها و احسا سها و اميد ها و آ رزوها ي خودتا ن عشق و محبت ر ا مي زايد ، وقتي آ گا ها نه و از روي تعهد ؛‌ابراز عشق و محبت كنيد هزاران برابر به سويتا ن با ز مي گردد

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386  |
 آيا با يد به خود عشق بورزيم و يا دست كم خود را دوست داشته با شيم ؟

خيلي ها از اينكه به خويشتن عشق بورزند احسا س راحتي نمي كنند اما همين آدمها از همسران خود انتظا ر دارند كه به آنها عشق بورزند ! كمي عجيب نيست ؟ مي گوييم : من نمي توانم خودم را دوست دا شته با شم ، و بعد از همسرما ن عصبا ني مي شويم كه چرا ما را دوست ندارد؟ بدون ترديد براي داشتن روابط سا لم ، با يد خود را دوست بداريم و به خويشتن عشق بورزيم ، دليلش وا ضح است : من چگونه مي توانم چيزي را كه ندارم به ديگري بدهم ؟انسا ن تا خود را به همان گونه اي كه هست نپذيرد هرگز نمي تواند ديگران را به هما ن گونه كه هستند ، بپذيرد . وقتي تما م توجه ما بر خطا ها و اشتبا ها تما ن متمركز با شد هما ن خطا ها و اشتبا ها ت را در ديگران نيز جستجو مي كنيم تا ازطريق حا ل بهتري پيدا كنيم و وقتي دراحوال ديگران تجسس مي كنيم سرا نجا م اين خطا ها را مي يا بيم اما مشكل اينجا ست كه بر خلاف انتظا ر ، با كشف خطا ها ي ديگران هم ، حا لما ن بهتر نمي شود . اگر تمركز خود را بر خطا ها يما ن حفظ كنيم جها ن هم بي وقفه تنبيه ما ن خوا هد كرد . ما داميكه خود را دوست نداشته با شيم دنيا هم دوستما ن نخواهد داشت و بعد؟ مي نشينيم و دنيا را سرزنش مي كنيم !

اما معني عشق ورزيدن به خويشتن چيست ؟

درسا ده ترين كلام ، عشق ورزيدن به خويشتن يعني بخشيدن خويشتن ، يعني اعتراف به اين نكته كه تا به اين لحظه به بهترين نحوي كه بلد بوده ام زندگي كرده ام . ديگر كا فيست تا كي مي خواهيد خود را گنا هكا ر ببينيد ؟ انسا ن كا مل را فقط درقصه ها مي توان پيدا كرد . فراموشش كنيد واقع بين با شيد و به جا ي كما ل ، پيشرفت را هدف خود قرار دهيد .نقص ها و كا ستي ها ي خود را ببخشيد و مطمئن با شيد كه ديگران هم به گونه اي كا ملا خودكا ر اين كا ستي ها را نديد ه خوا هند گرفت . ديگرا ن همچون آينه اي هستند كه ما را به خودمان نشا ن مي دهند . اگر خوب در آينه ها بنگريم همواره پيا مها يي دريا فت مي كنيم كه براي رشد به آنها نيا زمنديم .به خا طر داشته با شيد كه مشكلات انسا ن همواره از خود او ريشه مي گيرد .

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در شنبه بیست و سوم تیر 1386  |
 شمشير عدالت!
 

 در زمان‏هاى گذشته، پادشاه ستمگرى وجود داشت كه مردم از هيبت و قدرت او مى‏ترسيدند و پيوسته آرزوى سرنگونى او را در دل مى‏پروراندند.

 پادشاه، ثروت زيادى داشت. در كاخ بزرگ و با شكوهش همه‏ى وسايل راحتى و خوشگذرانى فراهم بود. باغچه‏هاى پُرگل، فوّاره‏هاى آب و ستون‏هاى بلند، زيبايى كاخ را دو چندان مى‏كرد. نگهبانان در اطراف كاخ، كشيك مى‏كشيدند و خلاصه در هر گوشه و كنار آن، انواع وسايل آسايش و آرامش ديده مى‏شد.

 يك روز، يكى از دوستان صميمى شاه كه مرد دانشمندى هم بود، به ديدن وى رفت. او به هر طرف كه نگاه كرد، سايه‏هاى دلنشين، نعمت‏هاى فراوان و ماندگار و كمال خوشبختى را در آن جا، مشاهده كرد.

 دوست دانشمند شاه، در دل، با خودگفت: كاش من هم، از چنين نعمت‏ها و سعادتى برخوردار بودم!

 سپس رو به شاه كرد و گفت:

 - پادشاها! خوش به حالت! هر چه در زندگى بخواهى برايت آماده است.

 شاه لبخندى زد و گفت:

 - حاضرى جاى مان را با هم عوض كنيم؟

 دوست پادشاه پاسخ داد:

 - من چشم طمع به تاج و تخت سلطنت ندارم. امّا دلم مى‏خواهد تنها به مدّت يك روز هم كه شده، از اين همه ناز و نعمت و وسايل استراحت و سعادت، برخوردار شوم.

 دوست دانشمند شاه، در مزرعه‏ى كوچكى زندگى مى‏كرد. هم شاه و هم مردم، او را دوست مى‏داشتند؛ احترامش مى‏كردند و خلاصه از موقعيّت اجتماعى خوبى برخوردار بود.

 شاه، پس از شنيدن آرزوى او، تصميم گرفت خواسته‏اش را برآورده سازد. اين بود كه مقدّمات كار را فراهم كرد. دستور داد جايگاه ويژه‏اى برايش آماده سازند و همچون پادشاهان با او رفتار كنند. سپس وى را به كاخ دعوت كرد. هنگام ورود، استقبال شاهانه‏اى از او كردند و به اين ترتيب، او بر تخت سلطنت تكيه زد. زيباترين آهنگ‏ها را برايش نواختند. لشكريان، برترين درودهاى خود را نثارش كردند و خدمتگزاران، آماده‏ى اجراى دستوراتش با اشاره‏ى او شدند. وزيران و حكمرانان، همه زير دست او نشستند و منتظر امر و نهى او شدند.

 دوست شاه با ديدن اين زندگى جديد، دلش سرشار از شادمانى شد و احساس عظمت و بزرگى كرد. او بر تخت تكيه زد و با نگاهى جستجوگرانه و ناباورانه، در و ديوار و سقف كاخ را برانداز كرد و از آن همه زيبايى شگفت زده شد. در اين ميان، ناگهان چشمش به شمشير تيز و برهنه‏اى افتاد كه درست بالاى سرش، از سقف آويزان بود. هراسان و ترسان از تخت پايين آمد و به آن پشت كرد و به اصطلاح از خير شادى و سلطنت و نعمت و لذّت گذشت و به همان كلبه و مزرعه‏ى كوچك و كتاب‏هاى ارزشمندش، دل خوش كرد و رضايت داد.

 شاه از او پرسيد:

 - در چه حالى دوست عزيز؟ من اميد داشتم كه در ميان اين همه نعمت و سعادت و گنجينه‏هاى فراوان، زيبا و شادى آفرين، به زندگى خوشايندى دست يابى.

 دوست شاه، درحالى  كه رنگش پريده بود و به شدّت مى‏لرزيد، به گونه‏اى كه دندان هايش به هم مى‏خورد، با ترس و بريده، بريده گفت:

 - شمشير!... شمشير!... من از آن شمشير ترسيدم! شمشير عدالت!

 پادشاه، سرى تكان داد و گفت:

 اى دانشمند بزرگوار و اى دوست عزيز! تو به بزرگى كاخ، زيادى خدمتگزاران و فراوانى دارايى و مقام من غبطه مى‏خوردى، در حالى كه فراموش كرده بودى كه همواره شمشير آخته‏اى برفراز سرم آويخته شده و هر لحظه، زندگى من در خطر نابودى است!

 دوست شاه، آهى كشيد و گفت:

 - اميدوارم و از تو مى‏خواهم اجازه دهى بروم. زيرا هم اكنون براى اين گفتار و كردار حكيمانه و عبرت‏آميز، هيچ پاسخى ندارم!

 شاه، به او اجازه‏ى رفتن داد. مرد دانشمند به همان كوخ و مزرعه‏ى كوچك قناعت ورزيد و به دامان همان كتاب‏هاى نفيس پناه برد و با خود انديشيد كه:

 صاحبان كاخ و دارايى، تنها به اندازه‏ى ثروت خويش، از سعادت بهره‏مند هستند و چه بسا كه دارندگان دارايى‏هاى كلان و كاخ‏هاى عظيم، هرگز اثرى از خوشبختى و راحتى واقعى را نديده باشند.

 او همچنين يقين كرد كه:

 سعادت راستين، چيزى نيست كه با پول و طلا خريده شود؛ بلكه بيش‏تر، فقرا به آن دست مى‏يابند و ثروتمندان از آن محروم مى‏شوند.

 آن گاه، زير لب زمزمه كرد:

آرى، خوشبختى در رضايت خاطر، سلامتى، توانايى براى انجام كار، پيروى از دستورات خداوند و جلب رضايت او و نيز در دوست داشتن مردم است.

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در دوشنبه هجدهم تیر 1386  |
 تجربه

 يكى از بزرگان، فرزندش را به خارج شهر فرستاد تا تجربه‏اى بياموزد و حرفه‏اى ياد بگيرد كه به وسيله‏ى آن، كسب روزى كند. همين كه فرزند وى از شهر خارج شد، روباه بيمارى را ديد كه قادر به تكان خوردن از سرِ جايش نبود.

 پسرك ايستاد و به فكر فرو رفت كه اين روباه چگونه براى خودش غذايى به دست مى‏آورد. بعد هم انديشيد كه با اين حال، روباه به زودى از گرسنگى خواهد مرد.

 همچنان كه او در افكار خودش غرق بود، شيرى را ديد كه شكارى به همراه دارد. شير همين كه به نزديك روباه رسيد، مقدارى از شكارش را خورد. وقتى هم كه سير شد، بقيه‏ى شكار را بر جاى گذاشت و رفت. آن وقت، روباه، آهسته آهسته خودش را به باقى مانده‏ى شكار شير رسانيد و آن قدر از آن خورد تا سير شد...

 پسرك، با ديدن اين ماجرا، بسيار شگفت زده شد و با خودش گفت:

 - خداوند ضامن روزى رسانى به آفريده‏هاى خويش است. بنابراين چرا بايد سختىِ به دست آوردن روزى را تحمّل كنم؟

 اين بود كه برگشت و آنچه را ديده بود براى پدر خود بازگو كرد. پدرش گفت:

 - پسرم! اشتباه مى‏كنى... من مى‏خواهم تو شيرى باشى كه روبهان گرسنه از تو استفاده ببرند، نه اين كه روباه گرسنه‏اى باشى كه منتظر پس مانده‏هاى درندگان است!

 پسرك به خود آمد و عقيده و نظرش درباره‏ى زندگى تغيير يافت.

 

  

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در دوشنبه هجدهم تیر 1386  |
 در حا ل زندگي كنيد

تما م دارا ئي ما اين لحظه است . ميزان آرامش ذهن و كا را ئي فردي ما بر اسا س ميزان توا نا ئي ما براي زيستن در لحظه حا ل مشخص مي شود .صرفنظر از آنچه ديروز رخ داده است و آنچه فردا ممكن ا ست بيفتد حا ل جا ئي است كه شما در آن ايستا ده ايد .از اين ديدگا ه ، كليد شا دي و خرسندي متمركز سا ختن ذهن بر لحظه حا ل است .يكي از نكا ت جا لب دربا ره كودكا ن همين است كه آنها خود را تما ما در حا ل غرق مي كنند آنها كا ملا درگير فعا ليت كنوني خود مي شوند كه اين فعا ليت مي تواند تما شا ي يك سوسك ،نقا شي كشيد ن ، يا هر چيز ديگر با شد . اما وقتي بزرگ مي شويم هنر فكر كردن و نگران بودن همزمان را فرا مي گيريم !به مشكلات گذشته و مسا ئل آينده اجازه تجمع درزما ن حا ل را مي دهيم و بدين ترتيب حا ل را مي با زيم .ما همچنين يا د مي گيريم كه شا ديها ي خود را به تعويق بيندازيم و همواره به اميد آينده اي متفا وت بنشينيم .دانش آموز دبيرستا ني با خود مي گويد « وقتي مدرسه را تمام كنم و ديگر مجبور نبا شم تكليفي انجا م دهم آنوقت زندگي ايده آل خواهد بود » مدرسه تما م مي شود و حا لا او تشخيص مي دهد كه تا وقتي خا نه مستقل نداشته با شد خوشبخت نخواهد شد . خا نه را ترك مي كند ، وارد دانشگاه مي شود و با خود مي گويد « وقتي مدركم را بگيرم ديگر هيچ غمي نخواهم داشت » با لاخره مدركش را مي گيرد و آنوقت است كه مي بيند تا وقتي شغل منا سب نداشته با شد نمي تواند خوشبخت با شد .كاري اختيا ر مي كند و .....درست حدس زديد. هنوز هم نمي تواند خوشبخت با شد . با گذ شت سا لها ي پيا پي او خوشبختي ، شا دي خود را مرتبا تا نا مزد شد ن ، تا ازدواج كردن ، تا خريد ن خا نه ؛‌تا گرفتن كا ربهتر، تا تشكيل خا نواده ، تا بردن بچه ها به مدرسه ، تا تما م شدن مدرسه بچه ها ، تا با زنشستگي و .........به تعويق مي اندازد .و قبل از آنكه به خود اجا زه شا دي سعا دتمندانه دهد از دنيا مي رود . تما م لحظا ت حا ل او صرف نقشه كشيدن براي آينده متقا وتي مي شود كه هرگز از را ه نمي رسد .براي شا د زيستن با يد مشغول و درگير زما ن حا ل شد . اما ما بجا ي آنكه از لحظا ت امروز زندگي خود لذت ببريم نقشه شا ديها ي سفر آينده را مي كشيم .زيستن درزمان حا ل همچنين بدين معنا ست كه ما از هر كا ري كه در حا ل انجا م آن هستيم بخا طر خود آن لذت ببريم و نه اينكه صرفا بدنبا ل هدف نها ئي آن با شيم .هرگاه درحا ل زند گي مي كنيم ترس را از ذهن خود مي رانيم . اسا سا ترس مقوله ايست مربوط به حوادثي كه ممكن است درآينده اتفا ق بيفتد .اين ترس مي تواند آن چنا ن فلج كننده با شد كه انجا م هر عمل سا زنده اي را براي فرد نا ممكن بسا زد .اگر نگراني ها ئي درذهن خود داريد بعنوان مثا ل : ما شينتا ن به سرقت رفته ، كا ر خود را از دست داده ايد يا همسرتان شما را ترك كرده است ، اين كا ر سا ده اي نيست كه ذهن خود را از اين نگراني خا لي كنيد و به آرامش برسيد اما سا ده ترين راه براي بهبود وضعيت رواني شما مشغول بودن و مشا ركت است كا ري انجا م بدهيد ! دراينجا اصلي حا كم است كه به ما مي گويد : « زندگي ات را درزما ن حا ل بگذران و به خا طر اتفا قا ت گذشته و آينده نفست را در سينه حبس نكن »

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در چهارشنبه سی ام خرداد 1386  |
 وفا داری و فا داکاری زنا ن ایرانی

درمورد زنا ن ایرانی با ید گفت : که حس وفا داری زن ایرانی به شوهرش نه به خا طر قید و بندها ئی بوده که او را از آ زادیها ی اجتما عی محروم داشته بلکه طبیعت و طینت و علاقه ای بوده که زن ایرانی به حفظ بنا ی خا نوادگی و پرورش فرزندان خود داشته است ، عفت و پا کدامنی زن ایرانی از روی ترس و محرومیت و محدویت نمی با شد بلکه برای حفظ سلامت کا نون خا نواده است .

زنا ن ایرانی می داند که مرد به خا طر زن پیو سته می خواهد بدرخشد و شا داب با شد واز حوادث و مطا لب شیرین گفتگو نما ید و عشق به زن احسا س ، مورد توجه قرار گرفتن را درمرد برمی انگیزد و به نیروی همین احسا س است که مرد به بزرگترین فداکاریها و از خود گذ شتگیها تن می دهد و هر جا زن محترم است ،مردان آ زاد و با تقوی هستند.

دروصف و ستا یش زنا ن هیچ نویسنده ای برسلیما ن نبی برتری نیا فته است سلیما ن می گوید : «چه کسی می تواند یک زن پرهیزگا ر بیا بد ؟ قیمت یک چنین زن بیشتر از یا قوت ولعل است شوهرش می توانند به او کا ملا اعتما د کند و دیگر نیا ز ی به غنا ئم ندارد یک چنین زن تا زنده است به او نیکی خواهد کرد درد ستش دوک خواهد بود و قدرت و شرف، لبا س او خواهد بود و به موقع خود بشا دی خواهد پرداخت وقتی که دهان خود را می گشا ید سخنا ن حکمت آ میزخواهد گفت و درزبا نش قا نون مهربا نی خواهد بود اولادش او را دوست خواهد داشت و شوهرش بستا یشش خواهد پرداخت ».

هرخصلت نیک و پسنده ای که درنهاد مردان با شد زنا ن نوع کا مل و عا لی آن را دارند و هر قدرمردان نیک روزگار از خود مهر و عا طفه نشا ن دهند با ز درمقا یسه با وفای زنا ن در مرتبه پا یین تر قرار می گیرد ، فداکاری و وفا داری زن به اندازه ای است که مرد را در حریم آن راهی نیست .

درمورد وفا دار ی زنا ن نسبت به شوهران درشا هنا مه فردوسی دا ستا نها ی زیا دی وجود دارد از جمله داستا ن بیژن و منیژه: منیژه دختر افراسیا ب دراولین دیدار عا شق بیژن می شود و به همسری او در می آید ،افراسیا ب از ماجرا خبر دار می شود و بیژن را گرفتا ر کرده ودر چا هی اسیر وزندانی می سا زد و منیژه را هم مورد غضب قرارمی دهد ، از طرفی رستم برای نجا ت بیژن با لبا س با زرگا نان از ایران به توران می رود و سر راه خود با منیژه که در حوالی زندان شوهرش درصدد چاره ای برای آزادی همسرش سرگردان بود برمی خورد او به آنها برای نجا ت شوهرش متوسل می شود و با لاخره با راهنمایی کردن رستم برسر چاه موجبا ت آ زادی و نجا ت همسر خود را فراهم می سا زد .

فداکاری زنا ن درهیچ دوره و عصری برما پوشیده نیست چه دورانی که خود شا هد آن بوده ایم که زنان در هنگام هجوم د شمن به کشور دوش به دوش مردان می جنگیدند و شربت شها دت می نوشیدندو چه فداکاریهای که به صورت داستان از زبا ن پیشنیا ن خود می شنویم .

زما نی که مرد دچار خطر می شود این زن است که به عنوان یگا نه یار ویا ور او در کنا رش با قی می ماند و برای نجا تش خود را هم فدا می کند، زن خوب وبا تقوی و فداکار می تواند از شوهر خود یک شخصیت برجسته بسا زد و به اوج برسا ند و زن سبکسر اسبا ب اندوه شوهرش را فراهم می کند و می تواند مرد را از تکا مل با ز دارد.

زن اگر با سیا ست و مدبر و در کا نون خا نواده مهربان و فداکار با شد می تواند به نحو احسن از خا نه و خا نواده خود نگهداری نما ید و از فرو پا شی آن جلوگیری کند

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در شنبه بیست و ششم خرداد 1386  |
 
 

چهره زنا ن فا ضله و دانشمندی را در طول تا ریخ ایران با ستا ن می توان دید همچون آ توما - رابعه عدویه - مهستی گنجوی - نورجهان - زینب انبیا ء - عصمت سمرقندی و تعداد زیا دی دیگر که من در اینجا به معرفی چند نفر از آن دانشمندان و فرزانگان بسنده می کنم :

یکی از زنان برجسته تا ریخ که متا سفا نه تا ریج نویسان خیلی با اکراه از او نا م برده اند ( بی بی منجمه ) دختر کما ل الدین سمنا نی است که در عهد اتا بکان سلجوقی می زیسته این درستا ره شنا سی و علم حسا ب و اسطرلاب مهارتی فوق العا ده داشت احکا م او غا لبا از روی حسا ب با حوادث و پیش آمدها موافق درمی آمد .بدین جهت سلطا ن جلاالدین او را همیشه برای پیشگوئی به دربا ر خود می خواند ، کما ل الدین کا میار -مو قعی که به سفا رت نزد جلا ل الدین آمده به قدرت اعما ل و پیشگوئی او وا قف شده و در مراجعت به خدمت علا ه الدین کیقبا د سلجوقی قضیه را به پا دشا ه گفت : علا ه الدین آنها را به بلاد روم دعوت کرد و چون ذکا وت و قدرت پیشگوئی این زن را دید از او خواست که خوا هشی بکند تا پا دشا ه آ ن را اجا بت نما ید .بی بی منجمه از او خواست تا شغل کتا بت را به شوهر ش بدهند و در نتیجه این زن توانست شوهر خود را از امرای بزرگ روم نما ید.

از دیگر زنا ن بزرگ تا ریخ ایران می توان از ( زبیده ) همسر ایرانی ها رون الرشید نا م برد که به نوبه خود زنی خردمند با سیا ست و کا ردان بود و ایرانیان تحت نفوذ شخصیت او ما مون را مورد محبت و حما یت خود قرار دادند و سرانجا م به خا طر او با امین که جا نشین اولی پدربودجنگ کردند و اورا مقلوب و ما مون را به خلافت نشا ندند.

( زلیخا ) دختر خواجه نظام الملک وزیر ملکشا ه سلجوقی و همچنین ( خدیجه ) خواهر صلاح الدین ایوبی هریک دردوران خود درانجا م امور کشوردستی توانا و سیا ستی موثر و نا فذ داشتند و خدیجه نیز در مصر مدارس بسیا ری بنیا ن نها د.

( ترکان خا تون ) همسر ملکشا ه سلجوقی هنگا می که ملکشا ه در گذشت بین شا هزداگان برسرتصا حب تا ج و تخت ایران ستیزه درگرفت و ترکا ن خا تون با سیا ست و کیا ست فراوان پسر خود محمد را به تخت سلطنت نشا ند.

دردستگا ه سلا طین مغول نیز زنا ن زیا دی بودند از جمله ( فا طمه خرا سا نی ) درزما ن- اوکتا ر قا آن - احکا م او از اندرون به بیرون روا بوده است و بخصوص وقتی ازبکان از کا رها بر کنا ر شدند دست او در کارها با ز شد و بزرگان از هر طرف تحت حما یت او در می آمدند و در هنگام به وجود امدن مشکل به او متوسل می شدند .

درزمان شا ها ن آل مظفر می توان از زنی با سیا ست و با اقتدار بنا م م( مخدومشا ه ) نا م بر د این زن با قدرت شخصیت خود یکی از بزرگترین یا غیا ن تا ریخ را شکست داد.

درزمان تیموریا ن ( گوهر شا د بیکم ) است که در تا ریخ این دوران می درخشد . او همسر شا هرخ میزرا بود که در دستگا ه سلطنت و ارکان تیموری قدرتی بسیا ر داشت و در اهم امور مملکت صا حب نظر بوده است .

فراوان بودند زنا نی که درایران و سراسر جهان از پس پرده و غیرمستقیم دراداره شئون کشور و گرداندن دستگا هها ی دولتی نقش تعیین کننده داشته اند اما من به همین چتد مورد بسند ه می کنم امیدوارم مورد توجه شما دوستا ن عزیز قرار بگیره ......

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386  |
 ادامه بررسی شخصیت زن در ایران و دیگر ملل با ستا ن

زن در دین با ستا ن ایران یعنی مزدیسنا مقا می بس ار جمند داشته چنا نکه معلوم است زن در سراسر اوستا و نوشته ها ی دینی پهلوی پا زند نه فقط با مردان برابر شنا خته شده بلکه از بعضی خصو صیا ت نسبت به جنس مخا لف خود برتری دارد.دردین کهن زرشت که بر میا ید بشر در زما ن پیدایش آن ها از قیودات سیستم بردگی می زیسته آ فرینش زن و مرد بصورت طبیعی است و تکوین آنا ن هیچ تفا وتی با هم ندارد .زنا شوئی بنا بر دستور دین زرتشت مبتنی بر یک همسری بوده و چنا نکه امروزه هم پا رسیا ن هند تنها حق ازدواج با یک زن را دارند و قا نون یک زن را سخت محترم می شمردند مقا م زن در دوران ما دی ها و سپس پارسی ها ارجمند و والا بوده است .مادی ها برای ازدواج قا نونی وضع کرده بودند که به موجب آن با نوان از حقوق خا صی برخوردار بودند و طبق آن هیچ فردی به جز استثا ئی حق طلا ق دادن زن را نداشت و زن در خا نواده قا ئم مقا م مرد محسوب می شد .

درباره حق احترام و ابراز شخصیت زن در عصر هخا منشا ن دا ستا نها ی یه جای ما نده که چند مورد از آن را به اختصار نقل می کنم : کورش پا رسیا ن را به جنگ (استیا ک ) آ خرین پا دشا ه ماد برانگیخت جنگ آوران او دریک میدا ن شکست خودند و روی برتا فتند و خواستند به شهر با ز گردند اما هنگا می که چندان نما نده بود که دشمنان ازپی آنا ن وارد شهر شوند زنا ن پا رسی از شهر بیرون شتا فتند و سر راه فراریا ن را گرفتند و فریا د کنا ن گفتند : « ای مردان بی غیرت و جبون به کجا می گریزید ؟ شما با این بی شرا فتی نمی توانید دگربا ره دردلها ی ما درآئید » پا رسیا ن ازاین سرزنش و با ز خواست شرمنده شدند و دوبا ره یه میدان کارزاربرگشتند و پیروز به شهر مراجعت کردند از اینرو گورش قا نونی گذارد تا به موجب آن هر گاه پا دشا هی از آن شهر بگذرد موظف با شد سکه ای طلا - بهر یک از زنا ن آن شهر بدهد .

گویند اردشیر شوم که پا دشاهی تنگدست بود هرگاه به آن شهر می رسید راه خود را می گرداند و از کنار شهر می گذشت تا نا گزیر به پرداخت سکه ای طلا به زنا ن آن شهر نشود .

داستا ن دیگری که از منا عت طبع و آزا دگی زن در ایران با ستا ن حکا یت می کند از تورات نقل می کنم : اردشیر دراز دست که اورا « ارتا کزرسس » و نیز خشا یار شا ه نامند درشوش که یکی ازچها ر پا یتخت هخا منشیا ن بود جشنی بزرگ برپا داشت و بزرگان و سران مملکت را از سراسر امپراطوری جها نی ایران بدین جشن فرا خواند . از طرف دیگر « وشی » ملکه پر آوازه و مقتدر ایران همسر خشا یا ر شا ه هم جشن بزرگی جد اگا نه در کا خ خود برپا داشته بود و در آنجا از زنا ن بزرگان پذیرا ئی می نمود » .درروز سوم که جشن به نها یت گرمی و رونق رسید ه بود خشا یا ر شا ه خواست که ملکه را با زیورها ی شا ها نه و سرا پا ی آ راسته اش یه مجلس مردان دعوت کندو شکوه شخصیت و زیبا ی بی ما نند اورا به رخ میهما نان و بزرگان آنروز گار بکشد آنگاه یکی از محا رم خود را با عده ای برای احضا ر ملکه به چشن مردان فرستا د .

فرستا ده شاه نزد « وشی » آمد و اراده شا ه را به او ابلاغ کرد ولی او دعوت شاه را رد کرد و به مجلس مردان که جز تحسین و نگا هها ی اعجا ب آمیز درانتظا رش نبود نرفت چه ا و می دانست شوهرش می خواهد اورا همچون کا لای دل انگیزه و آراسته ای به رخ میهما نا ن بکشد و بوسیله او به آنا ن فخر بفروشد این رفتار را تحقیر آمیزدانست و حا ضر نشد که در مجلس شا ه حضور یا بد »........ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386  |
 بررسی شخصیت زن در ایران و دیگر ملل با ستا ن

در ابتدا با ید ذکر کنم که بررسی شخصیت زن در تا ریخ بسیا ر دشوار می با شد به علت اینکه تا ریخ نویسا ن اغلب در خدمت سلا طین و بزرگان بودند و همواره در حا ل نوشتن زندگی آنان در کتب تا ریخی بودند و تما یلی به تجزیه و تحلیل زندگی زنا ن دوران خود نداشتند ، به همین خا طر در نوع و شکل زندگی زنان و وضع اجتما عی آنان کمتر می توان منا بع موثقی به دست آ ورد به نا چا ر با ید به مختصری که از منا بع مختلف بدست آمده قنا عت کرد:

دردنیا ی با ستا ن،مردم آتن که خود را جزو ملل متمدن جهان می دانستند زن را ما نند کا لا در با زار خرید وفروش می کردند و زنا ن را فرزندان شیطا ن و مو جودی پلید می دانستند که جز نظا فت خا نه نمی با یستی کاری به آنها سپرده شود

دریو نا ن که بقولی مهد تمدن دنیا ی با ستا ن است زن نیز موجودی است درجهت کا مبخشی و خدمتکا ری مردان،ازیک سر بخا طر ارضا ء شهوت مورد توجه است واز طرف دیگر بخا طر انجا م کا رها ی خا نه

درمیا ن اعراب دوره جا هلیت وقتی شو هر ی می مرد یکی از وراث جا مه خود را بر روی سر زن او،حا ل ما در آن وراث با شد یا نا ما دری می افکند و اورا به ارث می برد آن زن را صا حب می شد یا به دیگری می فروخت و مهرش را برای خود می گرفت

زن در میا ن کلد انیا ن نیز ارزش تجا ری داشت آنا ن برای زنان نرخ ثا بتی در با زارها تعیین می کردند و دختران را یا می فروختند یا به اجا ره می دادند

هند وها نیز زن را مورد معا مله قرار می دادند و داد وستد زنا ن و دختران بر ای آنا ن تجا رت سود بخشی بشما ر می آمد اما این منفعت ما نع آن نمی شد که درموارد عدیده دختران را زنده زنده دفن نکنند و زنا ن آبستن را سر بزنند و خونش را قربانی معا بد نسا زند درمیا ن هند وها به هنگام مرگ شوهر زن با یستی زنده زنده نزد جسد شوهر دفن شود ویا اورا با مرده شوهر بسو زا نند

چینیا ن پا ی زنا ن را درکفش ها ی آ هنین می کردند،تمایلات جنسی برای مرد چینی ما نند گرسنگی حا جتی طبیعی بشما ر می رفت بهترین بها نه برای راندن زن پرگوئی و نا زا یی بود واز طرف دیگر مرد پس از مرگ همسر خود می توانستد یا رها وبا رها ازدواج کنند در حا لی که زن بعد امرگ شوهر ازدواج مجدد برایش نا پسند بود حتی تا پا یان سده نوزدهم زنا ن بیوه چینی برای ابراز وفا داری نسبت به شوی فوت شده خود کشی می کردند

بررسی تا ریخ با ستا ن می بینیم که زنا ن در سه کشور با بل و مصر و ایران از موقعیت بهتری برخوردار بودند درمصر داشتن زنا ن متعدد برای مردان آزا د بود اما ارزش زیا دی برای زن قا ئل بودند به طوری که پنج تن از زنا ن در آن عصر به مقا م سلطنت رسیدن که معروفترین آ نها ( کلئوپا ترا ) بود که بعدها زن امپراطور روم شد

دربا بل زنا ن از موقعیت خوبی برخورداربودند و حتی حمورابی بزرگترین شخصیت تا ریخی دنیا ی با ستا ن که با بل در زما ن او به اوج عظمت و شهرت رسید دربیش از 2000سا ل قبل از میلاد مسیح قوانینی وضع کرد که نا م او را در عدل و انصا ف تا ابد جا ودان سا خت در قوا نین خود حقوقی برای زنا ن مقر رداشت که قدیمترین تا ریخ مدونی است به عنوان نمونه :1)اگر شوهری به زن خود تهمت زند و نتواند آنرا ثا بت کند قا ضی با ید پیشا نی آن مرد را داغ کند ویا اگر زن شوهرداری با مرد بیگانه ای را درحین ارتکا ب گناه دیده شوند باید هردو را به یگدیگر ببندند و هر دو را درآب غرق کنند

دردین زرتشت و ایران با ستان شا ها ن قدیم هر احترام را در خور ما دری بود به ما دران روا می داشتند و هنگام مرگ به فرزندان خود وصیت می کردند تا در هر کار ی فرما نبردارما در خود باشند ( اشو زرتشت ) حفظ حرمت و احترام زن را از وا جبا ت شمرده و توهین به وی را خلاف عقل دانسته است درآن زما ن زن از حق عا لیترین احتراما ت و بزرگترین مقا ما ت برخوردار بود ، زنا شویی درآن زمان کا ری بسیا ر نیکو و پسندیده و سر با ز زدن از آن و زندگی کردن به حا لت تجرد نا پسند و در خور نکوهش بو و گنا هی بزرگ بشما ر می آمد .................ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در شنبه نوزدهم خرداد 1386  |
 دختران و ما دران

بطور طبیعی بین مادران ودختران یک نوع وابستگی عمیقی وجود دار د. این هما ن وابستگی عا طفی است که گا هی از آ نها شخصیتی معا دل شخصیت ما درشا ن می سا زد و در بسیا ری از موارد آ نها بدون حضور ما درشا ن و یا بدور از تصمیم گیری آ نها نمی توا نند زندگی کنند . در گذشته تنها خا نه محیط پرورش یک دختر بود و تنها فردی که دختر برای الگو گرفتن دراختیا ر داشت هما ن ما در بود و بنا چا ر مو به مو رفتا ر ما در را تکرا ر می کرد و در آ خر چیزی معا دل او می شد . و تنها دنیا ی که برای خود می دیدند دنیا ی ما درشدن و همسر شدن بود و حلقه ها ی زنجیری بودند که گذشته را به آینده ارتبا ط می دادند .

درآن زمان فکر می کردند که یک زن نبا ید ویا نمی تواند به تنها یی برای خود وآ ینده خود تصمیم بگیرد حتما با ید اشخا ص دیگر سرنوشت را برای اورقم بزنند. از سرنوشت براتون گفتم یا دیه خا طره ای افتا دام که یکی ازدوستا ن برام تعریف کرده بود( زما نها ی قدیم برای ازدواچ مثل الان نبود که پسر ودختر همدیگررو ببیند و با هم صحبت کنند بلکه این بزرگا ن فا میل بودن که تصمیم می گرفتند :این خا نم تعریف می کرد من تقریبا 9 سا ل بود و تو حیا ط خونه داشتم با زی می کردم می دیدم که چند روز خونه شلوغ و رفت و امد زیا د، اما دلیلشو نمی دونستم و کاری هم نداشتم ...نزدیکای ظهر بود که ما درم منو صدا زد و گفت : برو دنبا ل خا نم بزرگت و خام با جی و چند نفردیکه ...من هم خوشحا ل که تو خونه مهمونی داریم زود بدو بدو، رفتم و همه رو دعوت کردم ..خلاصه با دوستا م با زی می کردم ، یه آینه قدی داشتیم تو سا لن خونه جلوی اون با دوستا م می رقصیدیم که نزدیک غروب شد دید م شیخ محل با پدرم و چتد تا مرد دیگه یا لا کنان وارد خونه شدن و چند دقیقه بعد دیدم خا نم بزرگم صدام می کنه من بی خبر از همه جا رفتم، خا نم بزرگ منو برد لبا س تنم کرد ویه چا درو انداخت رو سرم وبرد ونشوند کنا رخودش و به من گفت: هر وقت بهت گفتم، بگو بله ....من هنوز گیج بود برام مثل یه بازی بود و تو خیا ل خودم بودم که یه دفعه دید م پام آتیش گرفت ، خا نم بزرگم گفت : چند بار بگم بگو بله ،من هم گفتم بله ..........و من با زهم متو جه نبودم تا اینکه از فردا اون روز دیدم یه مردی که هم سن وسا ل پدرمن بود پاش به خونه ما با ز شد من هم هر با ر او اون می آمد فرار می کردم و تو انبار خونه قا ئم می شدم و ......... این خا نم مدت زیا دی برام درد دل کرد و ما جراهای که براش اتفا ق افتا ده بود تعریف کرد از اینکه بیشتر از یگسا ل نتونست با اون زندگی کن وجدا شد و دوباره اون دادن به مردی که زن داشت و به چتد تا بچه وغیره ............))

اگرچه بزرگا ن ما انتظا ر بک زند گی بهتر را برای نسل بعد از خودشا ن داشته اند ولی همیشه سعی بر آن دارند زندگی را به صورت یک رنگین کما ن نا زک و شکنند ه ای به حسا ب آ ورند که همیشه به مراقبت دیگرا ن احتیا ج دار د و نا خو د آ گا ه خود چنین بر داشتی از زندگی داشتند و همیشه فکر می کردند زندگی آنقدر سست بنیا ن گذارده شده است که کو چکترین حرکت دور از ژستها ی گذشته مو جب از هم پاشیدن آن می شود

گروهی از ما دران می خوا هند دخترانشان کا مل کننده شخصیت آ نها شوند به عنوان مثا ل اگر خود درزمان جوانی دوست داشتند دررشته تحصیل کنند ونتوانستند حا لا دختر خود را وادار به این کا ر می کنند بدون در نظر گرفتن ذوق وروحیه او ..

و متا سفا نه عده ای دیگر از ما دران می خوا هند از دختران خود شخصیتی متضا د خود بسا رند مثلا اگر آرام بودن و مطیع بودن نتوانسته است آنها را درزندگی خوشبخت کند از دختران خود فردی سرگش وتند خو می سا زند ،آنچه مسلم است این است که این تو قعا ت ما درانه که نا شی از کمبو د ها ئی است که درزندگی ما دران بوده نمی تواند مو جب خوشبختی دختران شود ،بلکه ما دران با ید بدانند دختران آنها فردی غیر از خود آنها هستند با تما یلا ت و علایقی دیگر و جو و محیطی دیگر و عقا بدی متفا وت .آنها با ید این تفا وت را بین خود و دخترا نشان تشخیص دهند و نا خود آ گا ه سرنوشتی معا دل سر نوشت خود را برای آنها رقم نزنند

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در جمعه هجدهم خرداد 1386  |
 دعوا وستیزه

مطمئن هستم که این جمله را همگی شنید ه اید و با آن آشنا هستیدکه .... ( دعوا نمک زندگی است ) و گا هی از بعضی دوستا ن و آ شنا یا ن می شنوید که می گویند : قهر و دعوا موجب تدوام زندگی زنا شوئی می شود.این عده از یک حقیقت بی خبرند و آن این است که احسا سا ت آ دمی هما نند آ تش است ، که با یک جرقه کو چک شروع می شود و آنچنا ن ز با نه می کشد که ممکن است همه چیز را در اطرا ف خود بسوزند و به خا کستر تبدیل کند و بر رو ی مشتی خا کستر زندگی غیر ممکن است .

دعوا و ستیزه موجب بهتر شدن و یا به قول عده ای نمکین شدن زندگی نمی شود بلکه با عث از هم پا شیدن و تیره گشتن روابط می شود .به وجود آمدن نا راحتی اعصا ب ، با لا رفتن فشا ر خون ، سو ء ها ضمه ، و مهمتر از همه از بین رفتن عشق و محبت میگردد.

بعد از هر دعوا و ستیزه نوعی احسا س ضعف و نا توانی درطرفین بوجود می آید که تا مدتی ما نع از انجا م کا رها ی روزانه گشته و همچنین ما نع اتخا ذ تصمیم ها ی درست و بجا می شود .

البته ضررها ی ما دی هم که درنتیجه دعوا ها ی خا نوا دگی ایجا د می شود بر ما پوشیده نیست ، خا نمی تعریف می کرد : ( برسر یک مو ضوع کوچک با شوهرم دعوا کردم و آنچنا ن عصبا نی شدم که از خا نه خا رج شدم سوارما شین خودم شدم و چند بار محکم آن را به ما شین شوهرم که در جلوی خا نه پارک شده بود زدم و موجب خراب شدن و خسا رت دیدن هر دوما شین شدم ) خا نمی دیگر تعریف می کرد (روزی با شوهرم در حا لی که به مهمونی می رفتیم جروبحث کردم ، کم کم این جر وبحث تبدیل به یک دعوا بزرگ شد، طوری که خشمگین شدم و در ما شین را با ز کردم و در حا لی که ما شین با سرعت در حا ل حرکت بود خود را به بیرون پرتا ب کردم .

اینها نمونه ها ی کوچکی ازضرر و زیا نها ی دعوا در خا نواده است ، متا سفا نه اکثر آ دمها از یک حقیقت کلی درمورد خود و دیگران غا فل هستند و آن این است:

خداوند از هر کدام از انسا نها فقط یک نمونه خلق کرده است شا ید با شند که از نظر ظا هر با ما شبا هتها ی بسیا ر داشته با شند اما هرگز هیچ انسا نی نیست که از نظر اعتقا دات ؛ روش زندگی، طرز فکرو دیگر موارد زندگی با ما شبا هت کا مل داشته با شد .

واین بدان معنا است که نبا ید انتظار داشته با شیم که همیشه و در هر زمان اطرا فیا ن ما کا ملا ما را در ک کنند .بخا طر اینکه انجا م چنین کا ری برای ما هم غیر ممکن است شا ید شما مدت زیا دی را با دوستی که از خیلی جها ت با شما اشتراک عقیده دارد زندگی کنید . ولی روزی متوجه شوید که او قادر نیست شما را درک کند ؛ نبا ید فرا موش کنید که او کپی شخصیت شما نیست گا هی شما از درک اوعا جز هستید و زما نی او ازدرک شما ..

اگر سعی کنید در رابطه با دوستا ن و آ شنا یا ن بخصوص درزندگی زنا شویی این مسئله را درنظر بگیرید ؛ هر روز زندگی شما بهتر و شیرین تر می شود ...........

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386  |
 وقتی عا شقا ن دوستا ن هم هستند

یکی دیگر از مشکلا ت رایج در زندگیها ی زنا شویی شدت و یا تقلیل احسا سا ت عا شقا نه است ، احسا سا ت عا شقا نه در ابتدای زندگی ز نا شویی هما نند یک سیلاب و یا طوفا ن است ، اما در طول زندگی زنا شویی به امواجی تبدیل می شود که گا هی شدت دارد و گا هی از شدت آن کا سته می شود ، حتی درموفق ترین زندگیهای زنا شویی زما نی پیش می آ ید که زن و یا مرد و گا هی هر دوی آ نها همزما ن برای مدت کوتا هی احسا سا ت عا شقا نه خود را از دست می دهند واین مسئله را با ید ما نند بی اشتها شدن ویا بی میل شدن به بعضی چیزها ی دیگر طبیعی و زود گذر دانست زیرا نداشتن چنین احسا سا تی مدت زیا دی طول نمی کشد و دوبا ره عشق به زندگی با ز خواهد گشت .

چه بسیا ر مردان وزنا نی که به محض پیش آمدن چنین حا لتی فکر می کنند دیگر نمی توانند عا شق همسر خود با شند ، و درهمان حا ل خود را عا شق شخص دیگری می پندا رند و پس از مدت کوتا هی در می یا بند علی رغم آن مدت کوتا ه که هیچ احسا س عا شقا نه ای نسبت به همسر خود نداشتند ، وا قعا عا شق او هستند و می خوا هند به سوی او برگردند اما را ه با زگشت با ز نیست ، زیرا کاری که آنا ن کردند خیا نت محسوب شده و جبران خیا نت کا ر سا ده ای نیست .

من نمی خواهم نسبت به درد و غمی که یک زن یا شوهر دردوران غیبت عشق دارند بی تفا وت با شم اما با ید این حقیقت را در نظر داشته با شیم که داشتن کمی آ گا هی در مورد آنچه بعدا اتفا ق خواهد افتا د تحمل این مشکل را آسا نتر می کند .زنا ن و شوهرانی که درزندگی واقعا یگدیگر را درک می کنند و انتظارات و توقعا ت بی جا ازیگدیگر ندارند ، حتی دردوران غیبت عشق شا دی و صمیمیت درزندگی آنها وجود دارد ، زیرا در مدت کو تا هی که عا شق یکدیگر نیستند ، می دانند که دوستا ن یکدیگر هستند ، دانستن اینکه عشق چرخه خود را در زندگی می پیما ید ضروری است ، زما نی که احسا سا ت عا شقا نه تقلیل می یا بد و دراین موارد است که زن و یا شوهر وحشت می کنند که مبا دا دیگر نتوانم محبوب همسر خود با شم و ترس از ( دیگر محبوب نبودن ) است که یا س ، نا امیدی و افسردگی را موجب می شود .

و متا سفا نه عده معدودی از مردم درمورد چنین مسئله ای آ گا هی ندارند و چه بسیار زنا ن و مردانی که بر اثر نا آ گا هی از غیبت موقت عشق و نداشتن احسا سا ت عا شقا نه ما یوس و نا را حت گشته با تصمیها ی غلط خا نه و کا شا نه خود را از هم می پا شند........

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386  |
 

مطا لبی که از امروز تو وبلاک می نویسم تقدیم می کنم به دوست عزیزی که زندگیش در حا ل فروپا شی امیدوارم که هیچ کس تو زندگیش به بن بست نرسه و دربدترین شرایط بتونه عا قلا نه ترین تصمیم رو بگیره ......این مطا لب نگرشی است به مو قعیت زنا ن در خا نوا ده و نحوه بر خورد آ نا ن با شو هران و فرز ندا ن خویش ...ازخوانندگان عزیز تقا ضا دارم هر خطا یی را د ر نحوه نوشتن مشا هده نمودید بدیده اغما ض ازآن بگذرند چون غرض بیا ن مطلب است نه صنعت نگا رش .و تقا ضا دارم با نظرات خود مرا یاری کنیدبا سپاس فراوان ازشما همراهان همیشگی .............

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386  |
 گذر زما ن و وا قعیت زندگی

 

اغلب خا نمها می گن : وقتی در ابتدای زندگی زنا شو ئی هستیم ، همه چیز در اطرا فما ن شیرین و دلچسب و همه لحظلات زندگی مملو از شا دی و خوشحا لی است ، و هرگز تصور نمی کنیم که روزی این احسا سا ت خوش تبدیل به شرایط نا هموار و دشواریها ی پی درپی در زندگی شود.

اما طولی نخواهد کشید که با کذشتن سا لها ی اول ازدوا ج شا دیها یکی پس از دیگری رنگ می با زند و روزی به خود آمده می پرسیم چه اتفا قی افتا د؟

چرا همه چیز به این زودی عوض شد ؟آیا گذر زمان و وجود بچه و افراد دیگر این تغیرات را سبب شد؟اما ما نمی توانیم گذر زما ن و وجود بچه را کتما ن کنیم ،بلکه با ید پا یه های زندگی رابراسا س این وا قعیا ت بنیان نهیم سعی کنیم شا دی اول ازدواج را درزندگی تکرار کنیم ....اما چگونه ؟

آیا با ید هر روز یک دسته گل جدید تهیه کنید تا شو هرانتا ن را هنگا م آمدن به خا نه غا فلگیر کنید؟یا با پوشیدن یک لبا س جدید سعی کنید از خشکی و یکنواختی زندگی بکا هید؟...یا به نصحیت گروهی از زنا ن گوش فراداده به زندگی و بچه ها ی خود بی توجه با شید و هر روز درپی تغییر لبا س و مدل موی خود تا با انجام دادن این کا رها صمیمت از دست رفته را به خا نه برگردانید ..یا نه شیو ه گروهی از زنان را در پیش بگیرید که به محض ورود همسرتان به منزل ، نا له و شکا یت سر دهید و سعی نما ئید مشکلات کوچک زندگی را بزرگ جلوه دهید تا با جلب محبت و ترحم او اندکی زندگی را خوشا یند تر جلوه دهید ؟اما هیچ کدام از این ظا هر سا زیهای فریبنده موثر نمی با شد بلکه با ید سعی کنید تا (شوهران خود را دوستا ن خود کنید )چطور؟.............

با ید موانع را شنا سا ئی کرده و یکی پس از دیگری از سر را ه بردارید:

بیشتر جوانان برداشت غلطی از ازدواج دارند و می پندارند ازدواج معجزه ای است که اگردر زندگی آنا ن بوقوع پیو ندد تما می مشکلات را یکی پس از دیگری حل کرده و زندگی شیرین وشا د می شود با چنین تعبیری اقدام به ازدواج نموده و پس ازمدتی درمی یا بند که آنچه در ذهن داشته اند رویا یی بیش نبوده است !

از نظر روانی هر انسا نی نیا زها یی دارد نظیر مطرح شدن ، پذیرفته شدن، ایمن بودن ، تعلق داشتن و غیره که هر یک از این نیا زها ی درونی تا حدودی در ازدواج بر آورده می شود زن یا شوهر می توا ند دربو جود آوردن حس خوب زیستن به دیگری کمک کند اما هیچکدام قا در به آ فرینش شا دی و خو شبختی مطلق برای دیگری نیستند

ازبزرگترین موانع برسر راه خوشبختی توقعا ت بیش از حد می با شد :

گا هی اوقا ت انتظا ر داریم دیگران هر کا ری که از دستشا ن بر می آید برای ما انجا م دهند ، در حا لیکه خود کمترین تو جهی به خوا سته ها ی آنها نمی کنیم ، می خواهیم از اشتبا ها ت ما چشم بپوشند، درحا لیکه خود کوچکترین گذشتی درمورد رفتا ر بد آنها نداریم

شما می خوا هید شوا هرانتا ن از هر نظر بی عیب با شند درحا لیکه از عیب ها ی خود بی خبرید و همواره نا له و شکا یت می کنید که چرا این شوهر آنطور که با ید نیست؟چرا قا در نیست ما را درک کند؟

نبا ید فراموش کنیم که تنها زنها نیستند که مرتکب چنین اشتبا ه می شوند بلکه کم نیستند مردانی که همواره از زنان خود خرده می گیرند و نیز فراموش نکنید هیچ تو هینی بزرگتر از این نوع عدم پذ یرشها و مردودیت ها نیست .

اولین قدم درراه بوجود آوردن یک زندگی زنا شویی موفق ...............


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پارمیدا در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386  |
 دل های آیینه ای

يكى بود، يكى نبود. بود و نبود، توى اين دنياى بزرگ، زير آسمان آبى، شهرى بود كه با همهى شهرهاى ديگر فرق داشت. يعنى خود شهر كه نه، مردمانش با ديگران متفاوت بودند. آدم هايى كه توى اين شهر زندگى مىكردند، قلب هايى داشتند صاف و شفاف. انديشه هايى داشتند روشن و زلال.دستهاى آنها بيشتر به كار خير بود. قدم هاشان هم همين طور. آنها روزگار را به خوبى و خوشى مىگذراندند. جورى بود كه آنها مىتوانستند تصوير خودشان را توى قلب يكديگر ببينند. اين بودكه هر وقت به هم مىرسيدند، اوّل سلام مىكردند. بعد از احوالپرسى هم توى سينهى يكديگر نگاه مىكردند و اگر اشكال و ايرادى در خودشان مىديدند، سعى مىكردند هر چه زودتر آن را برطرف كنند. به اين ترتيب، اشتباههاى آنها خيلى كمتر مىشد. يعنى اگر اشتباه و خلافى از آنها سر مىزد، خيلى زود به معايب خودشان پى مىبردند و خيلى زود در صدد اصلاح خودشان بر مىآمدند.

حُسن ديگر اين آدمها اين بود كه وقتى مىديدند آينهى دل يكى از همشهريان شان غبار گرفته، يك دستمال برمىداشتند و آهسته گرد و غبار آن را تميز مىكردند. بچهها هم طورى ادب شده بودند كه هيچ وقت به سينهى كسى سنگ نمىزدند. براى هر كس مشكلى پيش مىآمد كه نمىتوانست تصوير خودش را در آينهى دل ديگران ببيند، از مردم خواهش مىكرد كه از رفتارش عكس بگيرند و به او بدهند. بعد هم مىنشست به تصوير كارهاى خودش نگاه مىكرد، به عيب و ايرادهاى خودش پى مىبرد و از همان لحظه تصميم مىگرفت كه به خوبىهاى خودش بيفزايد و از بدى هايش بكاهد.

اين قضيه بود و بود، تا اين كه يك روز صداى وحشتناكى در شهر شنيده شد. مردم هراسان شدند و سرآسيمه به سراغ همديگر رفتند تا ببينند چه پيش آمده است. آنها پس از جستجوى فراوان فهميدند كه آينهى دل يكى از همشهريان شان شكسته و قلبش را مجروح كرده است! بى درنگ همه دست به كار شدند و همنوع زخمى خودشان رامداوا كردند. دو سه روز بعد باز هم شيشهى دل يك نفر ديگر شكست و همه را غمگين كرد. مردم شهر با ناراحتى فراوان، دنبال كسى مىگشتند كه به سوى دلها سنگ پرتاب مىكند. امّا او را نمىيافتند. چندى بعد باز هم اين اتفاق تكرار شد، يعنى سومين آينهى دل هم شكست. ديگر، همهى مردم كاملاً خشمگين شده بودند. آنها برخاستند و با همهى توانى كه داشتند در جستجوى فرد دل شكن برآمدند، تا اين كه سرانجام پسر بچهاى را پيدا كردند كه از شهر ديگرى به آن جا آمده بود، يعنى دشمنان او را گول زده بودند و به شهر دلهاى آينهاى فرستاده بودند، تا هر طورى كه شده دلهاى مردم رابشكند و صفا و صميميت آن ها را از بين ببرد. پسر بچه راگرفتند و به آينه سراى شهر بردند و تصوير او را در آينه به خودش نشان دادند. نمىدانيد پسرك چه قيافهى زشت و زنندهاى پيدا كرده بود. كار بد او چنان روى خودش اثر گذاشته بود كه نگو و نپرس! طورى كه خودش هم از خودش بدش آمد. مردم چند روزى پسرك را در اتاق مكافات زندانى كردند. بعد هم او را به اتاق آيينهها فرستادند و زمانى كه مطمئن شدند فكر و دل و عمل پسرك، پاك وشفاف و زلال شده، آزادش كردند.

از آن روز به بعد هم »مردم دل آينهاى« بيشتر مواظب بودند كه جاسوسها و فرستادههاى دشمن به شهرشان نفوذ نكنند. آخر، آنها نمىخواستند كه در دل شان، جز نور ايمان و روشنايىِ انسان دوستى چيز ديگرى وجود داشته باشد. آنها مىخواستند آينههاى انديشه و دل و جان شان هميشه تميز و روشن و بى غبار باشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386  |
 ماجراى من و عيال !

مدتى بود بين بنده و عيال محترمه اختلاف بالا گرفته بود. همه چيز از آن روز شروع شد كه توى خانه بحث از تورّم و گرانى و اين جور چيزها پيش آمده و آه از نهادم برآورد! عيال خانم! بادى به غبغب انداخت و فرمايش فرمود كه: مگر تو از ديگران كمترى؟ خُب به فكر يك شغل ديگر هم باش. يك كار ديگر هم براى خودت دست و پا كن!

گفتم: آخر، عيال جان، يك آدم، چند تا شغل مىتواند داشته باشد؟ اين حقير، غير از اين كار موظف ادارى، سه، چهار جاى ديگر هم كه كار مىكنم. اصلاً بگو ببينم وقتش رادارم كه بروم و يك جاى ديگر هم مشغول شوم؟

عيال محترمه، با نگاه عاقل اندر سفيهى كه به بنده انداخت، گفت: معلوم مىشود خيلى از مرحله پرتى، ها! همهى كارها كه وقت آدم را نمىگيرد. بعضى از كارها هست كه در حين انجام يك كار ديگر هم مىشود آنها را انجام داد!

گفتم: من كه از حرفهاى امروز تو، سر در نمىآورم! گفت:دِ، همين ديگر! وقتى مىگويم آدم بايد زرنگ باشد، براى همين است، مىفهمى؟!

گفتم: حالا نمىشود منظورت راكمى روشنتر و شفافتر بگويى؟ سينهاى صاف كرد و گفت:ببين آقا جان! بايد با كُتت كار كنى، مىفهمى، با پشت كُت!

من كه ديگر داشتم حسابى از كوره در مىرفتم، فرياد كشيدم: زن! به جاى طرح معمّا، اصل مطلب را بگو تا ببينم حرف حسابت چيست...

سركار خانم، پشت چشمى نازك كرده، شانهاى بالا انداختند وگفتند: چقدر عجولى تو! كمى صبر داشته باش! الآن برايت مىگويم. خوب گوش كن: يك تكه چرم يا پارچه ضخيم و سفيد مىدوزيم پشت كُتت. بگو خُب. گفتم: خُب.

گفت: بعد هم به روزنامه اطلاعيه مىدهيم كه آگهىهاى تبليغاتى شما را مىپذيريم، البته با تخفيف كلّى. بگو خُب .گفتم: خُب. گفت: خُب ندارد ديگر! آن وقت از اين طريق به چند تا نتيجه مىرسيم. يكى اين كه يك كار تبليغى و فرهنگى كردهايم، كه ضمناً خودش نوعى كمك به رشد فرهنگى جامعه هم هست. دوّم اين كه اين كار، خودش نوعى نوآورى وابتكار براى كسب درآمد بيشتر است. سوم اين كه به اقتصاد خانواده كمك كردهايم. چهارم اين كه الگويى مىشويم براى ديگران كه به انواع و اقسام راههاى در آمد زا، بيشتر فكر كنند!

تا آمدم دهانم را باز كنم، و اعتراض كنم، ديدم عيال دارد صدايم مىزند كه فلانى بلند شو، چقدر مىخوابى؟ ادارهات دير مىشود،ها!

يك باره از خواب پريدم و در حالى كه چشمانم را مىماليدم، از ته دل خدا را شكر كردم كه زن بنده، هيچ سمتى در انجام امور تبليغاتى ندارد

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
  رویا
I had e dream …
تصوري داشتم ...

I dreamed I was walking along the beach with God.
خيال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم مي زنم

Across the sky flashed scenes from my life.
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand;
در هر قسمت 2 جاي پا ديدم

One belonging to me, and the other to God.
يکي متعلق به من و ديگري به خدا

          When the last scene of my life flashed before me.
وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

I looked back at the footprints in the sand.
به جاي پا روي شن نگاه کردم

I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
ديدم که چندين زمان در زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

I also noticed that it happened at very lowest and saddest times in my life.
دريافتم که اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

This really bothered me so I questioned God about it.
براي رفع ابهامم از خدا سوال کردم.

"God, you said that once I decided to follow you. You'd walk with me all the way."
خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there is only one set of footprint.
ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

I don't understand why when I needed you most you would leave me.
چرا در زماني که بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي

God replied, "My precious, precious child"
خدا فرمود: فرزند عزيزم

I love you, and I would never leave you.
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم

During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints
در مواقع سخت اگر يک جاي پا مي بيني

It was then that I carried you.
در آن لحظات تو را بدوش کشيدم

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 حکایت:

اگر فقط رو به جلو حرکت کنیم و به موضوعات جانبی توجه نکنیم چه اتفاقی می افتد؟

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند: دیگر چاره ای نیست به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید و به زودی خواهید مرد....

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او پس از مدتی مرد.اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش بردار.

اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست.

در واقع او تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

و اما شما چطور آیا به تشویقهای دیگران گوش می کنید و یا باز می ایستید؟

آیا می توانی در قلمرو سکوت باشی؟

و یا به تعبیر شمس در میان باشی و تنها باشی!

ولی می توانی....و عاقبت.....

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در چهارشنبه نهم خرداد 1386  |
 حکا یت

مزه ای ستم

 

آورده اند که یکی از پا دشا ها ن ، معلم کا ر آ ز مو ده ای را احضار کر د و از او خواست

پسرش را چنا ن دانش بیا موزد و تربیت کند که بتواند جا نشین شا یسته ای برای او بشود.

معلم کا ر خود را آ غا ز کرد. شا هزا ده هم به خوبی رشد و پیشرفت می کرد ، تا این که

یک روز بی آنکه مرتکب خطا یی شده با شد ، معلم , او را به شد ت کتک زد !

شا هزا ده بسیا ر نا را حت شد و کینه معلم را به دل گرفت ، زما ن گذ شت ، تا این که او

جا نشین پدر شد . او یک روز معلم خود را به حضور طلبید و از او پرسید :

چرا روزگا ری که در کودکی شا گرد تو بودم ، بی جهت مرا تنبیه کردی ؟

معلم پبر گفت :

این برای تو یک درس بزرگ بود پسرم ! می خواستم مزه ای ستم را بچشی تا وقتی به

پا دشا هی رسیدی به هیچ کس ستم نکنی !

شا ه جوان به حکمت کار معلم خود پی برد و با خودش گفت :

درست است .این برای من درس زندگی است !

دزد و پلیس

 

مرد فقیری، پسر کو چکی داشت ، یک روز به او گفت :

پسرم ! بیا با هم برویم کمی شفتا لو بدزدیم !

پسر ، با این که می دانست این کا ر درست و خوبی نیست ، در آن لحظه با پدرش مخا لفت

نکرد.

وقتی که دزد و پسرش به محل مورد نظر رسیدند، مرد به پسرش گفت :

حا لا تو اینجا با یست و مواظب با ش کسی ما را نبیند.

پسرک ایستا د و پدرش شروع به میوه چیدن از درخت شفتا لو کرد.

لحظه ای بعد ، پسرک به آرامی خطا ب به پدرش گفت ک

پدر! یکی دارد ما را می بیند!

پدرترسید و به سرعت از درخت پا یین آمد و با ترس و لرز پرسید :

کو؟ کجا ست ؟ چه کسی ما را می بیند؟

پسرک گفت :

خداوند دانا و یکتا .

پدر ، سر افکنده و شرمگین شد ، توبه کرد و از آن به بعد ، هرگز دزدی نکرد

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در سه شنبه هشتم خرداد 1386  |
 عشق

 

چند نگرش دربا ره عشق ...

هیچوقت به این فکر کرده اید که چرا تا این اندازه بچه ها را دوست داریم ؟ بچه ها را دوست داریم زیرا آ نها بسیا ر صمیمی و صا دق و زخم پذیرند وقتی آ غوش می گشا یند و به چشمها یما ن نگاه می کنند با نگاه خود به ما می گویند ( دوستم داشته با ش به تو نیا ز دارم و به تنها یی از عهده زندگی برنمی آیم ).

اما بتدریج که بزرگتر می شویم تظا هر به بی نیا زی و کما ل می کنیم و می گوئیم( من خوبم ، من خیلی خوبم ، من بی نظیرم ، من ازپس ز ندگی برمی آئیم )، در حا لیکه ممکن است در درون خود وحشت زده و تنها با شیم و آ رزوی کسی را داشته با شیم که به حرفها یمان گوش دهد.

گوئی کسی به ما می گوید ( بهتر است به زخم پذیری و تنها یی ات اعتراف نکنی و گرنه ضعیف بنظر می رسی ، احسا سا ت وا قعی ات را نشا ن نده و گرنه ضربه خواهی خورد )

دیگرا ن صدا قت و صمیمیت ما را می فهمند و بخا طر همین صدا قت و صمیمیت است که دوستما ن می دارند . فقط وقتی که صداقت را جعل می کنیم و یا تظا هر به خوب بودن می کنیم خود را به زخمت می اندازیم .

می گویند که ما یوس ترین آ دمها در جلب و جذب محبت کسا نی هستند که بیشتر از همه تظا هر به بی نیا زی از محبت می کنند در حا لیکه حقیقتا دردرون خود تنها هستند انرژ ی فراوانی صرف می کنند تا دیگران تصور کنند که همه چیز رو به را ه است

عشق ؛ احسا سی سطحی و زودگذر نیست . عشق ، قدرت و تعهد است . معنا ی عشق می تواند گفتن حرفها ئی با شد که معشو ق نمی خوا هد بشنود.

عشق ، شها مت است . گفتن کلما تی همچون ( می ترسم ) یا ( دوستت دارم ) نیا زمند شها متی است بمراتب بیش از آنچه برای نفوذ دردیگران بدان نیا زمندیم .

عشق ، احترام قا ئل بودن برای خود و دیگران است . تما م عشق ، رها کردن معشوق به حا ل خود ، درجای خود و دوست داشتن او در هما ن حا ل و در همان جا ست .

درست از همان لحظه ای که می گوئیم : (این کار را بکن تا دوستت بدارم ) ، عشق را نا بود کرده ایم .

عشق ، جستجوی خوبیها ی مردم است و اگر کسی بتواند این کا ر را انجا م دهد و پیو سته انجا م دهد آنگاه خوشبختی خود را تضمین کرده است . چون زندگی ما با زتا بی از خود ما ست ، هر چه دریا فت ما ن ا ز عشق و زیبا ئی بیشتر با شد رشد مان بیشتر خوا هد بود و بنا براین برای همه ما انسا نها ( عشق یعنی همه چیز

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در یکشنبه ششم خرداد 1386  |
 عشق چیست ؟

 

شخصی به همسرش می گوید :

من عا شق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم و

اما این عشق نیست ، گرسنگی است .

شما نمی توا نید درآن وا حد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تا با نه نیا زمندش یا شید .

عا شق واقعی کس است که معشو ق خود را آزا د می گذارد تا خودش با شد .

درعشق اجبا ری نیست

عشق یعنی امکا ن انتخا ب به معشوق دادن.

برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری ، رها یش کن !

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در یکشنبه ششم خرداد 1386  |
 

یک راز

مریدی از ا ستا دش پرسید : چه طور می توا نم در زندگی ام بهتر ین شیوه عمل را بشنا سم ؟

استا د از مریدش خواست میزی بسا زد . وقتی سا خت میز رو به پا یان بود و تنها لازم بود میخ ها ی رویه میز را بکوبد ،

ا ستا د به مرید تزدیک شد مرید داشت با سه ضربه دقیق ، میخ ها را در جای خود می کوبید. اما با یکی از میخ ها مشکل داشت

و مجبور شد یک با ر دیگر بر آن بکوبد . چها رمین ضربه میخ را در چوب فرو برد و چوب زخمی شد . ا ستا د گفت : دست تو با کوبیدن

سه ضربه چکش آشنا ست . هنگا می که عمل به عا دت تیدیل شود، معنا ی خود را از دست می دهد و ممکن است به آسیبی منجر شود هر عملی

عمل توست و تنها یک راز .جود دارد : هرگز مگذار عا دتی بر حرکت ها ی تو حا کم شود

 

پژواک

مردی در یکی از دره های کوه های پیرنه قدم می زد ، که به چو پا ن پیری برخورد . چو پان او را در غذایش شریک کرد و مدت درازی کنا ر هم

نشستند و از زندگی صحبت کردند

مرد می گفت : اگر کسی به خدا اعتقاد داشته با شد با ید بپذیرد که آزاد نیست ، چون خداوند هر گا م او را هدایت می کند

در پاسخ ، چو پان او را به دره تنگ و عمیقی برد که در آن ، پژ واک هر صدایی به وضو ح شنیده می شد

.گفت : زندگی این دیوارها ست و سرنوشت فریا دی است که هر یک از ما می کشد . آن چه انجا م می دهیم ، تا قلب خداوند با لا می رود و به هما ن

شکل به طرف ما بر می گردد .ا عما ل خداوند ، به سا ن پژواک کردار ما ست

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در جمعه چهارم خرداد 1386  |
 درسها ی زند گی

 

بعضی چیز ها ورای درک و فهم ما هستند ....

وقتی که نوازادی با ایدز به دنیا می آ ید وقتی که یک ما در جوان در جریا ن یک سرقت مسلحا نه به قتل می رسد وقتی که سیل دهکده ای را با خود می برد ما می ما نیم و پرسشی که برای آن هیچ پا سخی وجود ندارد : چرا؟!!

اما در سطح زندگی روز مره همیشه می توا نیم سرنخ ها ی بدست آوریم

آ یا توجه کرده اید که بعضی از حوادث خا ص ؛ فقط برای بعضی از افراد خا ص اتفا ق می افتد ؟

و از این حوادث هر کس در س مخصوص به خود را می گیرد ما می توانیم به سه طریق واکنش نشا ن دهیم :

1) زندگی من مجمو عه ای است از درسها یی که به آ ن ها نیا ز دارم ، درسها یی که با نظم و ترتیب تما م درزندگیم روی می دهند (این سا لمترین برخورد است و حداکثر آرامش ذهن را تضمین می کند .

2) زندگی یک مسا بقه بخت آزما یی است ، اما من از هر اتفا قی که روی دهد نها یت استفا ده را می برم ( این دومین انتخا ب خوب است و کیفیت متوسطی به زندگی می بخشد)

3) چرا همیشه همه بلا ها برسر من نا زل میشود؟ ( این طرز برخورد ، نها یت نا کا می و بدبختی را تضمین می کند

ما درتما م طول زندگی مرتبا با درسها یی تا زه موا جه می شویم و تا زما نی که درسی را یا د نگیریم مجبور به گذراندن دوبا ره آن هستیم ، مهم نیست که چه اسمی برایش می گذارید مشیت الهی ،ظهور طبیعی و رویدا ها یا ...................مهم نیست که آن را می پسندید یا از آن تنفر دارید در هر حا ل این ، واقعیت زندگی است و

طوری رفتا ر کنید که گویی در ورای هر حا دثه ای ، هدف و مقصودی نهفته است و بدین ترتیب ا ست که می توانید زندگی خود را هدفدار کنید درمقا بل هر حا دثه ای از خود بپرسید که چرا به این نیا ز داشته ام ؟ وسپس بر آن غلبه کنید تا مجبور به ثبت نا م مجدد درآن کلاس نشوید

|+| نوشته شده توسط پارمیدا در چهارشنبه دوم خرداد 1386  |
 
 
بالا
JavaScript Codes

,