در زمانهاى گذشته، پادشاه ستمگرى وجود داشت كه مردم از هيبت و قدرت او مىترسيدند و پيوسته آرزوى سرنگونى او را در دل مىپروراندند.
پادشاه، ثروت زيادى داشت. در كاخ بزرگ و با شكوهش همهى وسايل راحتى و خوشگذرانى فراهم بود. باغچههاى پُرگل، فوّارههاى آب و ستونهاى بلند، زيبايى كاخ را دو چندان مىكرد. نگهبانان در اطراف كاخ، كشيك مىكشيدند و خلاصه در هر گوشه و كنار آن، انواع وسايل آسايش و آرامش ديده مىشد.
يك روز، يكى از دوستان صميمى شاه كه مرد دانشمندى هم بود، به ديدن وى رفت. او به هر طرف كه نگاه كرد، سايههاى دلنشين، نعمتهاى فراوان و ماندگار و كمال خوشبختى را در آن جا، مشاهده كرد.
دوست دانشمند شاه، در دل، با خودگفت: كاش من هم، از چنين نعمتها و سعادتى برخوردار بودم!
سپس رو به شاه كرد و گفت:
- پادشاها! خوش به حالت! هر چه در زندگى بخواهى برايت آماده است.
شاه لبخندى زد و گفت:
- حاضرى جاى مان را با هم عوض كنيم؟
دوست پادشاه پاسخ داد:
- من چشم طمع به تاج و تخت سلطنت ندارم. امّا دلم مىخواهد تنها به مدّت يك روز هم كه شده، از اين همه ناز و نعمت و وسايل استراحت و سعادت، برخوردار شوم.
دوست دانشمند شاه، در مزرعهى كوچكى زندگى مىكرد. هم شاه و هم مردم، او را دوست مىداشتند؛ احترامش مىكردند و خلاصه از موقعيّت اجتماعى خوبى برخوردار بود.
شاه، پس از شنيدن آرزوى او، تصميم گرفت خواستهاش را برآورده سازد. اين بود كه مقدّمات كار را فراهم كرد. دستور داد جايگاه ويژهاى برايش آماده سازند و همچون پادشاهان با او رفتار كنند. سپس وى را به كاخ دعوت كرد. هنگام ورود، استقبال شاهانهاى از او كردند و به اين ترتيب، او بر تخت سلطنت تكيه زد. زيباترين آهنگها را برايش نواختند. لشكريان، برترين درودهاى خود را نثارش كردند و خدمتگزاران، آمادهى اجراى دستوراتش با اشارهى او شدند. وزيران و حكمرانان، همه زير دست او نشستند و منتظر امر و نهى او شدند.
دوست شاه با ديدن اين زندگى جديد، دلش سرشار از شادمانى شد و احساس عظمت و بزرگى كرد. او بر تخت تكيه زد و با نگاهى جستجوگرانه و ناباورانه، در و ديوار و سقف كاخ را برانداز كرد و از آن همه زيبايى شگفت زده شد. در اين ميان، ناگهان چشمش به شمشير تيز و برهنهاى افتاد كه درست بالاى سرش، از سقف آويزان بود. هراسان و ترسان از تخت پايين آمد و به آن پشت كرد و به اصطلاح از خير شادى و سلطنت و نعمت و لذّت گذشت و به همان كلبه و مزرعهى كوچك و كتابهاى ارزشمندش، دل خوش كرد و رضايت داد.
شاه از او پرسيد:
- در چه حالى دوست عزيز؟ من اميد داشتم كه در ميان اين همه نعمت و سعادت و گنجينههاى فراوان، زيبا و شادى آفرين، به زندگى خوشايندى دست يابى.
دوست شاه، درحالى كه رنگش پريده بود و به شدّت مىلرزيد، به گونهاى كه دندان هايش به هم مىخورد، با ترس و بريده، بريده گفت:
- شمشير!... شمشير!... من از آن شمشير ترسيدم! شمشير عدالت!
پادشاه، سرى تكان داد و گفت:
اى دانشمند بزرگوار و اى دوست عزيز! تو به بزرگى كاخ، زيادى خدمتگزاران و فراوانى دارايى و مقام من غبطه مىخوردى، در حالى كه فراموش كرده بودى كه همواره شمشير آختهاى برفراز سرم آويخته شده و هر لحظه، زندگى من در خطر نابودى است!
دوست شاه، آهى كشيد و گفت:
- اميدوارم و از تو مىخواهم اجازه دهى بروم. زيرا هم اكنون براى اين گفتار و كردار حكيمانه و عبرتآميز، هيچ پاسخى ندارم!
شاه، به او اجازهى رفتن داد. مرد دانشمند به همان كوخ و مزرعهى كوچك قناعت ورزيد و به دامان همان كتابهاى نفيس پناه برد و با خود انديشيد كه:
صاحبان كاخ و دارايى، تنها به اندازهى ثروت خويش، از سعادت بهرهمند هستند و چه بسا كه دارندگان دارايىهاى كلان و كاخهاى عظيم، هرگز اثرى از خوشبختى و راحتى واقعى را نديده باشند.
او همچنين يقين كرد كه:
سعادت راستين، چيزى نيست كه با پول و طلا خريده شود؛ بلكه بيشتر، فقرا به آن دست مىيابند و ثروتمندان از آن محروم مىشوند.
آن گاه، زير لب زمزمه كرد:
آرى، خوشبختى در رضايت خاطر، سلامتى، توانايى براى انجام كار، پيروى از دستورات خداوند و جلب رضايت او و نيز در دوست داشتن مردم است.